على اصغر ظهيرى
355
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
هنوز چند فرسخ راه نرفته بوديم كه هوا بارانى شد و ابرها آسمان را فرا گرفتند و هوا آنچنان سرد شد كه تحمل انسان را مىربود . امام و همراهانش از آن لباسها استفاده كردند و لباس ضخيمى نيز به يحيى دادند تا بپوشد . در اين سفر هشتاد نفر از همراهان يحيى كه مأمور متوكل بود مردند . همين ماجرا سبب شد تا نور ايمان بر دل يحيى بتابد ، به همين منظور او خود را از روى اسب به زمين انداخت و ركاب حضرت را گرفت و بوسيد و گفت : گواهى مىدهم به يكتايى خدا و صدق و راستى رسالت محمد و اين كه شما جانشين رسول خدا هستيد . من كافر بودم ، اكنون در حضور شما قبول اسلام مىكنم . « 1 » يك خبر غيبى « هبة اللّه بن ابى منصور » مىگويد : يوسف بن يعقوب از مردم فلسطين بود و در روستاى كفر توثا زندگى مىكرد . وى با پدرم رفاقت داشت ، روزى براى ديدار پدرم به « موصل » آمد . پس از ملاقات با پدرم گفت : متوكّل مرا به سامرّا احضار كرده است ، من نيز براى نجات از شرّ او صد دينار طلا نذر امام هادى عليه السلام كردهام . پدرم نيز كار او را تحسين كرد . يوسف بن يعقوب كه مردى نصرانى بود پس از ورود به سامرّا با خود گفته بود : قبل از حضور نزد متوكل ، نذر خودم را به امام مىرسانم و سپس به حضور او مىروم . مشكل اين جا بود كه وى منزل حضرت را نمىدانست و از گرفتن نشانى نيز مىترسيد كه مبادا به دست مأموران دژخيم زمان دستگير شود . او مىگويد : هميطور كه در كوچهها مىگذشتم ، شترم مقابل در منزلى ايستاد و آنچه كردم حركت نكرد ، ناگهان جوان سياه چهرهاى بيرون آمد و گفت : آيا تو يوسف
--> ( 1 ) - سفينة البحار : ج 1 ، ص 370 .